خاطره بازی

دوست عزیزم آرش از من دعوت کرده تا توی بازی وبلاگی که دوست دیگرم یوزپلنگ راه انداخته شرکت کنم. توی این بازی قراره پرده از بهترین خاطره ملی و شخصی مون برداریم. البته این بازی برای من که تمام این 30 سال رو تجربه نکردم با این وضعیت آلزایمر و حافظه یه کم سخته ولی دعوت دوستان رو نمی شه بی پاسخ گذاشت.
اولین خاطره ای که کاملا شفاف به یاد می آرم. بمباران شهرمون توسط هواپیماهای عراقی است. تازه با مادر از خونه بیرون اومده بودیم که 3 هواپیما رو که از ارتفاع خیلی پایین حرکت می کردند دیدیم. مادر بی خبر از همه جا هواپیما ها رو به من 4-5 ساله نشون می داد. محو تماشا بودم که هواپیما ها بمبهاشون رو رها کردند. دود خاکستری رنگی بلند شد. بهت زده تماشا می کردم که پدر رو دیدم، در حالی که داد می زد و از دویدن به نفس نفس افتاده بود طرف ما می اومد. وقتی آژیر خطر رو شنیده بود حتی نتونسته بود کفش بپوشه لباس عوض کردن که پیش کش، تو عالم بچگی تو اون موقعیت آی خندیدم (اون بمبها روی چند تا مدرسه ریخته شده بود. یکی از مدارس رو مطمئنم که یک دبستان دخترانه بود). این از اولین خاطره، ولی به عنوان بهترین خاطره واقعا سخت می شه اتفاقی غیر از انتخاب خاتمی و یا صعود ایران به جام جهانی رو پیدا کرد.
پس دو خاطره برگزیده به ترتیب زیر اعلام می گردند.
انتخابات دور هفتم ریاست جمهوری و تقارن میمون و فرخنده اولین حضور پرشور من در انتخابات با پیروزی قاطع خاتمی در انتخابات که انصافا خیلی خوشمان آمد.
صعود تیم ملی به جام جهانی 1998 در دقایق پایانی بازی با استرالیا در ملبورن و جشن بی سابقه ای که همه مردم ایران رو برای ساعاتی به خودش مشغول کرد. یکی از معدود روزهایی (در این 30 سال) که اغلب ایرانی ها به ایرانی بودنشون افتخار کردند.

به عنوان ملی ترین و البته بهترین خاطره صعود تیم ملی به جام جهانی رو انتخاب می کنم. شاید تنها روزی که اکثریت مردم ایران واقعا از صمیم قلب خوشحال بودند. روزی که مشابه اون از لحاظ گستردگی شادی بین مردم به این زودی ها تکرار نمی شه.

انتخاب بهترین خاطره شخصی کار سخت تری است. بی شک بهترین روز زندگی من روز ازدواجم بوده ولی به دو دلیل بایستی روز دیگه ای رو انتخاب کنم. اول اینکه ازدواج من هیچ جوری به انقلاب مربوط نمی شه. دلیل مهمتر اینکه، مدت زیادی از این اتفاق نگذشته و هنوز تبدیل به خاطره نشده.
بنابراین بارش برف سال گذشته که منجر به تعطیلی چند روزه مملکت شد رو انتخاب می کنم. با وجود اینکه روز اول مجبور شدم بیشتر از 3 ساعت توی برف و کولاک و سرما پیاده راه برم تا به دانشگاه برسم، ولی این تنها راه ممکن بود که من وقت اضافه ای به دست بیارم و بتونم از پایان نامه ام دفاع کنم.

من هم از آداش خان و امیر عزیز دعوت می کنم که خاطراتشون رو عیان کنند.

پ.ن1: فکر می کنم بین همه شرکت کننده ها اشتراکات خیلی زیادی در انتخاب خاطره ها وجود داشته. که البته می تونه شدیدا معنی دار باشه.

پ.ن2: انتخاب بدترین خاطره هم راحت تر بود و اگر بازه زمانی بازی تا آخر خرداد 1384 انتخاب می شد، می تونست تنوع بیشتری داشته باشه.

Advertisements